من احتمالن همیشه عاشق و شیفته ی غرش آسمان بوده ام.
و حالا که شیفته ام، پس باید در آن غرق شوم.
کتابی از بهنود به دستم بگیرم،
و با صدای آسمان یاغی شده لبخند بزنم.
انگار که دیوار صوتی، در آسمان شهرم، هزار بار میشکند.
و این از شراره ی چشم های سیاه دلبری است که رو به آسمان لبخند زده...
و وای از خودنمایی آسمان...
و خود خوری زمین...
زمین میلرزد و آسمان میغرد...
و در این آمیزش همگون نا همگون،
فرزندی از آنها به میان آسمان و زمین پا میگذارد...
فرزندی به نام باران...
که از تراوش دردیست که بر آسمان رفته،
و فرزندی به نام زلزله،
که از نجوای غرشی است که بر گوش زمین سیلی زده...
من این کره ی خاکی را بیش از بهشت پنهان دوست دارم.
و این یک حقیقت است.
مثل خود چشمهای از خود برون شده ی من،
که حقیقتند...
زنده باد زمین و آسمان این سرزمین پهناور...
نوشته شده در تاريخ ۱۳۹۳/۰۶/۱۶ توسط کامیشا
