خدا ، من ، دلم
چه نیازی دارم که کسی بدونه.همین که دلم و خدای دلم میدونن کافیه.

یکی نیس بگه آخه الاغ جان تو که دلشو نداری واسه چی این پسررو اذیت میکنی آخه؟

خب تو که میدونی جواب همه سوالاتو چرا سوالی میپرسی که دلش بگیره!

خره پیرش کردی!

نکن.

آدم باش.

روانی درب و داغان!




نوشته شده در تاريخ 92/04/31 توسط کامیشا

من در راستای استفاده از کلمات پارسی و پاس نداشتن زبان درب و داغان عربی حواسم بود که اگه یه چی میگم که عربیه یه چی دیگه جایگزینش کنم و اونو نگم!

در همین راستا برای دریافتن اینکه کدام سخنم عربیه زود براش هم خانواده پیدا میکردم!

مثلن: رحیم، رحمت، ....

باز در همین راستا آنقدر اتمسفر بر ما غلبه؟(مغلوب! عربیه) چیره (چ داره پارسیه) شد که پارسی ها را هم عربی میپنداشتیم!

مثلن برای همان! هم خانواده ی هماهنگ پیدا میکرد این کله ی پوکیده ی مان! و فکر میکردیم عربیه!

کور شوم که گ را اندر تهش نمیدیدم!

تازه پس از این ترکی جایگزینشان میکردیم!

سپس در راستای جلوگیری از فکر کردن(چون به سلولای خاکبرسریم داش فشار میومد) هرجا در هر سخنی ب و ف یافتیم آنرا پ کردیم و هرجا خ یافتیم آنرا ه نمودیم و هرجا ک یافتیم آنرا گ نمودیمو هرژا ج یافتیم آنرا ژ نمودیم! باقی الفپا را نیز هم!

ینی خلاصش اینه که الان از گ و ژ و پ و چ یاری میجویم!

باشد که پارسی زبان شویم!

آمین!

من و فنر در رفتگی ها!




نوشته شده در تاريخ 92/04/31 توسط کامیشا

نمیدانم چه بی مرگی ای نصیبم شده که هرچه جان میکنم نمیمیرم!

نمیدانم چه شده که در خریت همتایی ندارم!

نمیدانم چرا آنی شده ام! آنی میبخشم، آنی دلم نرم میشود، آن دیگری سخت میگیرم و آنی دیگر رهایی پیشه میکنم و بی دردی!

نمیدانم چرا دلم لبریز از درد شده و باز هم درد میخاهد!

نمیدانم چرا وقتی راست و راستکاری و درستی پیشه میکنم، در ازایش نیرنگ و حقه و کلک سهمم میشود!

نمیدانم چرا خودم را به آتش میکشم اما هیچ کس سوختنم را باور نمیکند!

نمیدانم دل از کینه چگونه بشویم وقتی قبل تر ها پاکی دلم را با کینه غسل داده اند!

نمیدانم با کدام زبان تو را رنجاندم که با زبان عمل مرا رنج میدهی!

نمیدانم چرا چکشی به دست همگان هست و مرا خرد میکنند!

نمیدانم چرا ساده دل من، زیر ردپاهای دروغگویی فرش میشود و قدمش را استوار میکند!

.

.

.

میگه قسم خورده بودم راستشو نگم!

میگم مگه قبل ترها برای من قسم نخورده بودی که جز راست به من نگی؟

تند تند میگه دوست دارما! دوست دارما! دوست دارما!

مگه من برای تو جز لبخند چیز دیگه ای هم بودم؟ 

.

.

خودمانیم! عجب ید توانایی دارم در روده درازی!

راستی من پس از چندین روز زندگی با شپش ها بلاخره راه حمام را پیش گرفتم و گفتم بچه ها آب! آب بچه ها!

بچه ها مجاز از سر و دست و دل و پا و سایر اعضا و جوارح(غلط کردن عربا) است!

باشد که پاکیزه شویم!




نوشته شده در تاريخ 92/04/30 توسط کامیشا

وقتی خوشه های قوره را مث جاروبرقی به درون معده ام هوف میکشیدم انگار بهشت را به من داده بودند.

و البته بهشت از آن من شده بود تا آن هنگام که برای سپاس گذاری از دادارم دولا شدم!

خم شدن همانا و آب قوره ها که از معده به درون لپهای نشسته ام سرازیر شدند هم همانا!

تا رفتم آنها را قورت بدهم که مبادا از لب و دهانم چکه کند و توی یقه ام سرازیر شود مزه ی نوشابه در بینیم پیچید!

و من اسم این دستگاهی که خودم هستم را نوقور گذاشته ام!

یعنی نوشابه میخورم و قوره ها را هم، و آب نوقور است که پس میدهم!

و اگر هزار بار دیگر هم دلم اینگونه حالش خراب شود باز هم آنقد نوشابه و قوره روی هم میخورم تا خفه شم اصن!

یه ضربالمثل هست در توصیف حالم که مادر هر از چندگاهی حواله ام میکند:

انگار این یکی از گور درآمده! نه از شکم من!

نمیدانم! مادر بهتر میداند!

من و ازگوردرآمدگی ها!




نوشته شده در تاريخ 92/04/30 توسط کامیشا

دیروزترها مرا هل دادی توی زندگی آشفته ی یک مرد!

دیروزی به دیروزترها اضافه شد و من و آن مرد را یه هم گره زدی!

دیروز دیگری اضافه شد و کودکی را روانه ی آغوشمان کردی!

و حالا امروز! یادت آمده کودکی که به او دل داده ام را پس بگیری!

امان از وابستگی!

امان از عادت!

و امان از دلی که آنقدر لوحش را ساده نگاشتی که شوخی هایت را جدی میگیرد!

باز هم مرا برقصان!

تا تو شاد باشی به سازهایت میرقصم!

اما سخت است!

کاش هارمونی ساده تری مینواختی!

.

.

.

علیرضا کاری کرد که هیچ باورم نمیشه! فقط نتیجش دور شدن از کودکی بود که گویا من برای مادریش لیاقت نداشتم.

.

.

.

برای تو هکتارها رز وحشی خاهم کاشت، شاید پاسخی باشد برای دوستت دارم هایی که از تو شنیدم و هیچ نگفتم!

.

.

.

دلم دق میخاهد!

و گوشی که آرام برایش زمزمه کنم: از خدا که پنهان نیست، از شما چه پنهان؟ کم آورده ام.

جگرم و دلم و بند بند وجودم خونین است!

دادارا به دادم برس.




نوشته شده در تاريخ 92/04/30 توسط کامیشا
   نام


برای فرزندمان دنبال نام جدیدی میگردیم که چون روی زیبایش زیبا باشد.

کسی نامی سراغ دارد در پستوی ذهنش؟

نامهای پارسی و ترکی!

عربی؟(غلط کردن عربا با همه جد و آبادشون)

.

.

.

علیرضا میگفت دخترمان پرسیده مامان منو بغل میکرد؟

میگفت یواشکی پرسیده مامان به من شیرم میداد؟

پرسیده چرا رفتم؟

علیرضا هم گفته زود میاد.

علیرضا پرسیده دوس داری مامان داشته باشی؟

دخترمان گفته تخ(ت با کسره) نمیکنه منو؟

گفته نه.

گفته پس باشه.

.

.

.

فرزندم پرسیده بابا پیش خدا بودی، خدا رو هم دیدی؟ بوسیدیش؟

و من دلم برای شیرین زبانیش قیژژژژژژژژژژژژ میرودو جگرم دوباره خون میشود.

.

.

.

میگویم اگر روزی مرا نخاست میروم. نکند بهانه ی مادرش را بگیرد.

میگوید نمیگیرد. مادرش حتی به او نگفته مادرش بوده.

فرزندم پیاپی سراغ مادرش را میگیرد. تو را میخواهد. مادرش تویی.

خداوندا قلبم را بزرگ کن.

بزرگ.

.

.

.

نمیدونم چجوری یه زن میتونه به بچش نگه مادرشه!

چجوری میتونه بگه بابات مرده!

وقتی بهونه میگیره چجوری میتونه جوابشو با نیشگون بده و تن سفید بلورشو پر از کبودی کنه؟

چجوری میتونه انقد به این ماهروی زیبا نرسه که عفونت بگیره و وقتی میخوایم بشوریمش سرشو با شرم بندازه پایینو خجالت بکشه!

چجوری میتونه فقط برای اینکه مردی رو خورد کنه بگه بچتو نگه داشتم که تورو بتیغم؟

چجوری بچرو بذاره پیش باباش و بره! بره و بگه بچت مال خودت. بشه یه عمر آینه ی دقت.

فک کنم فک میکرد من علیرضارو میذارمو میرم که اینو گفت.

وگرنه این بچه سراسر شادی و شادابی و زیبایی و مهربانیه!

.

.

.

ینی پول از جگرگوشه بهتر بود؟

کجا میتونی پول بدی و صورت کوچولویی رو ببینی که صب به صب با صدای بلند شعر میخونه و بیدارت میکنه و اگه خابت سنگین باشه گاز میگیره!

کجا کوچولویی رو ببینی که پا به پات ترشی جات میخوره و وقتی شکمشو میبوسی غش میکنه از خنده؟

میشه لبخندای مهربون این دخترو با پول عوض کرد؟

کجا دختری پیدا میکنه که وقتی دنیا رو سرت خراب شده با زبون کوچولوش میگه میخای من مامانت شم؟

خب من مامانت شم تو بوسم کن خوب شی.

کجا بچه ای رو بهش میدن که وقتی باباش میبرتش دسشویی دستای اندازه برگ گلشو میذاره رو صورت باباش!

یا تو بغل باباش قایم میشه که خجالت نکشه!

کجا فرشته ای هست که با پول بشه اونو خرید؟

این بچه فرشتست و کار من شده گریه ب حالش.

قربون دستای کوچیکت که اشکا رو پاک میکنی و یه سوال عجیب از باباش میپرسی! مگه باباها هم گریه میکنن؟

یکی به دادم برسه.

بگه مادرا چشونه؟

بگه مادر شدن چقد سخته که از بچت قایم کنی! که بچت از ترس تو نخابه. از خاب بپره. نخاد برگرده پیشت!

چه گناهی کرده بچه ی 3 ساله که مهرتو ازش دریغ کردی؟

.

.

.

بیزار شده ام از هرچه مادر بی پرواست.

و از او هم.

حتی نامی که بر فرزندمان نهاده را عوض خاهم کرد.

تمام نشانه های تو را از زندگی فرزندمان پاک خاهم کرد.

بی رحمم! ولی بی رحمی حق من است.

.

.

.

توی چشاش غم و غصه موج میزنه.

توی چشای سبزش باور خیلی چیزا براش سخته.

توی چشاش رنجه!

.

.

.

پیر شدن علیرضا رو نه تنها میبینم! بلکه لمس میکنم. چقدر سخته که جز درست میشه. شکیبا باش، چیزی نداشته باشی که به دلدارت بگی!

.

.

.

اما پیر شدن کودک 3 ساله را تاب نخاهم آورد.

عجیب ناتوانم.

یاری میخاهم.

کسی بیاید سرم را به دیوار بکوبد و بگوید بس است!

.

.

.

علیرضا شکسته!

من هم خرد شدم!

و پناهگاهمان آغوش فرزندمان است.

فرزندی که در آرزوی بوسیدنش هزار بار خودم را به ناخوشی خاهم زد، که بیاید مادرم شود و لپش را چون نوش دارو روی لبهایم گذارد.

.

.

.

مادر بودن سخته. مخصوصن اینجوری. میترسم. کسی هست ترسامو توجیه کنه؟

.

.

.

من نمیدانم چرا باز هم به آن زن حق میدهم و صدای شکستن علیرضا، قلبم را میشکند.

شاید منم....

بگذریم...




نوشته شده در تاريخ 92/04/29 توسط کامیشا
   پدرم


پدرم را همین الان با سه بوسه بدرقه کردم.

رفت برای کار!

آهای کینه ی لعنتی، گمشو. بگذار پدرم را دوست بدارم.




نوشته شده در تاريخ 92/04/29 توسط کامیشا

میگویند اگر کودکی را به دنیا بیاوری درد میکشی!

میگویند همان درد است که تو را عاشق کودک میکند.

میگویند وقتی مردی زنانگیت را رقم زند درد میکشی.

میگویند همان درد است که تو را دلداده ی مرد میکند.

میگویند و من در زنانگی و مادرانگی فقط درد میبینم و دلدادگی!

میگویند و من هیچ نمیگویم.

حرفهایشان را هیچ نمیپسندم.

مگر میشود راست باشد که زن را با درد آفریده دادارم؟

نه.

خودم را زیرو رو میکنم!

خبری از درد نیست!

من درد نکشیده ام.

 و به مردی دل باخته ام!

من درد نکشیده ام.

و دختی پریرو دامانم را سبز کرد و من در آرزوی دیدن لبخندهاش لبخند میزنم.

من مردم را دوست میدارم و فرزندم را به آغوش میکشم، بی هیچ درد،

و میدانی آنها چه میگویند؟

میگویند دیوانه شده!

میگویند نمیفهمد!

میگویند هنوز زن نشده مژده ی مادر شدن سر میدهد.

و من حالم از این فکرهای گندیده و تعبیرهای نا ب جا بهم میخورد.

و به چشمان کهربایی دخترم فکر میکنم و خرمن گندم گیسویش را میبوسم.

و زمزمه ی آنها هنوز به گوشم میرسد.

مرا از دختهایشان دور میکنند.

نامم را نمی آورند.

کم رنگم میکنند.

مرا هرآنچه میخواهند میخوانند.

مرا محو و نیست و نابود میکنند.

و من جز سکوت و لبخند هیچ ندارم.

فکرم را باز هم دورتر میکنم.

به صورتش فکر میکنم.

و به این همه زیبایی.

انگشت به دهانم نرسیده خشک میشود.

و اشک از چشمانم سرازیر میشود.

مرا طرد میکنند.

مرا میرانند.

و من به آغوشی پناه میبرم که خود رانده شده!

به جرم داشتن فرزندی زیبا!

و فرزندمان ما را پناه میدهد.

با لبخندهای کودکانه اش.

چقدر پاکی تو.

چگونه در قلبم رخنه کرده ای نمیدانم.

اما نیک میدانم که ما خوشبخت میشویم.

تو من را مادر کرده ای.

بدون هیچ درد!

.

.

.

غم از مرد من میبارد!

.

.

.

تازگیها سوگند دلنشینی تا نوک زبانم می آید و قورتش میدهم! برای تو نگه داشته ام این سوگند را.

برای تو سورنای من.

سوگندم این است، مادر نیستم اگر..............

.

.

.

آنها که سورنای من را میوه ی هوس نامیدند نشان کرده ام.

من عجیب کینه به دل میگیرم.

روزگاری با تیرهایی که از کمان کینه ام پرتاب میکنم جگرشان را خواهم شکافت، همانگونه که جگر مرد من را به سیخ کشیدند و اورا هوس باز خواندند.

شما چه میدانید که بر او چه میگذرد این روزها.

.

.

.

دادارا شکیبایی ام بخش!

آمین.




نوشته شده در تاريخ 92/04/28 توسط کامیشا

سگ ریدن کار سگه!

بله! این یکی کاربردش واسه وقتیه که سگ میرینه! بعد اینو میگی!

پست گ و ز( خیلی بی ادبم اصن) ویرایش شد!

باشد که پند گیریم!




نوشته شده در تاريخ 92/04/28 توسط کامیشا
   تکرار


شعر مینویسم!

تو را هزار بار مینویسم.

اندوه نداشتنت مرا خشک میکند.

شادی داشتنت دوباره به بار مینشاندم.

و این تکرار هر روز من است.




نوشته شده در تاريخ 92/04/28 توسط کامیشا

داشتم وبلاگ میخوندم ناخون کوچیکمو میخوردم، زبونم موند لای ناخون و دندونم!

بعد الان بوی خون پیچید تو دهنم( مزش نه ها! بوش!)

بعد زبونم الان با خودش چی فک کرده نمیدونم!

انقد خون بیا که مث کرم خاکی زیر نور آفتاب از خونریزی خشک بشی! ربطشونم به هم نمدونم چیه!(خون ریزی از یک منطقه باعث خشک شدن آن منطقه میشود آیا؟)

حداقل غیرت داشته باش نسوز خب!

.

.

.

چقدر خلاصه بودن بده!

من خلاصه شدم در یک کلمه!

خودخواه!




نوشته شده در تاريخ 92/04/28 توسط کامیشا

میگویی غمگینم. دلم میگیرد.

میگویم بس است. پیر میشوی.

میگویی خوب میشوم. شکیبا باش.

میپرسم کی؟ پاسخت امروز است.

قرار است امروز خوب شوی. و میشوی.

سخنی که از دهانت جاری میشود را میبوسم.

تو خوب میشوی و من خوب ترم.

بگذار دیگران هرآنچه میخواهند بگویند.

تو هنوز هم یگانه مرد من خواهی بود.

تو هنوز هم برای من همان مردی هستی که کوه شد و مرا دشت نامید.

 تو هنوز هم برای من همان غیرتمند آزادی.

دیگران میان من و تو هیچ جایی ندارند.

تو باش، من باشم، و دادارمان و فرزندمان.

من عاشقانه دوستت دارم.

کودکت به من گره میخورد.

دوستش دارم.

و تو لبخند میزنی.

.

.

.

علیرضا میگه تاریخ ازدواجمونو بگو ببینم اگه راس میگی(بحث حافظه ی تاریخی بود)

میگم سوم فروردین نودو سه! حالا تو تاریخ عقدمونو بگو! 

میگه اول شهریور نود و سه!

میگم علیرضا جان هنوز عقد نکردیم عروسی اینا آیا؟ این چه مدلشه؟

میگه ها؟(فدات شم بی هواس)

میگم اصن فهمیدی چی گفتی آیا؟

میگه اصلن دربارش باهام حرف نزنا. اصن من چیزی نگفتم.

صدای خنده هامون تو گوش هم میپیچه.

دادارا چقدر دلنشینند این قهقهه های جانانه.

سپاس

.

.

.

میگم دستام بیدار نمیشن.

میگه باید ویندوزشونو عوض کنی!

میگم تو به من گفتی پیر؟ خدایا ببین کارمون به کجا رسیده که این به من میگه پیر!

هر هر میخنده.

میگم میخندی؟ تو خودت فسیل شدی. اصن انقد موندی نفت شدی. اصن کپک شدی. اصن مغزت تار عنکبوت زده.

میگه مگه میشه؟ اصن چیزی اون تو نیس که! هست؟

میگم بله! گرد و خاک هست. باید بتکونمت.

هر هر هر هر میخنده!

میگم خودش واس دوره پرکامبرین و مزوزوییکه به من میگه پیر(غر میزدم قشنگ)

اصن تو از خدا اولی هم بزرگتری.

ااصن تو از جنتی هم بزرگتری.

میگه منو با جنتی مقایسه نکن.

میگه و میگمو میخندیم.

.

.

.

ترنم با آنا و آتا رفته ددر، علیرضا میگه بیام پیشت بابایی؟

میگه تو نیا، نمخاد، خودم میام.

بچه گوسفندارو بیشتر از ما دوس داره!

ترشی هم دوس داره.

به خودم رفته ناجور!

دلم برا علیرضا میسوزه.

داغون شد بچم اساسی.

من و ترنم و خودشیفتگی ها!

یعنی من فداش شم.

.

.

.

راستش را بخاهی آن هنگام که گفتی با کلام خودت تنها پشتیبانت را از خودت گرفتی، قند در دلم آب شد.

گهگاهی بی رحم میشوم ولی بی رحمی که هنوز تو را دوست تر از جانش دارد اگر خونت را هم بریزد رواست.

.

.

.

حاج بابا میگفت اگه کوه مرد باشه دشتم مرده!

اگه کوه مرد نباشه دشتم مرد نیست.

وقتی اینو بهش گفتم خاستم بدونه موندنی ام.

اون گفت فدات شم دشت من.

و این زیباترین سوگند ما بود!




نوشته شده در تاريخ 92/04/27 توسط کامیشا
   گوز


از گاوم گوز؟ >>> کاربرد>>> وقتی یکی حرکتی میزنه که اصن به قدو قوارش نمیخوره اینو میگیم.

گوز شدیم. >>> کاربرد>>> وقتی گوز شدیم اینو میگیم دیگه! گوز میشیم!

بگو زم! >>> کار برد>>> اینو میگی بعد طرف مقابل تو رو به بی ادبی متهم میکنه، بعد میگی منحرف منظورم گفتن زم بود. ناجور فکر کج!

کون تنگ مخاد گوز خدنگ بده. >>> کاربرد >>> وقتی کسی ادعا میکنه میتونه کاری کنه که عمرن پشتکارشو نداره اینو تف کن روش!

نه نون داره نه اشکنه گوزش چنار(ر با کسره) (غلط کردن عربا) مشکنه! >>> کار برد>>> معلومه دیگه! ینی گوز قوی ای داره طرف!

بذار بگوزم بعد بگو به ریشم>>> کاربرد>>> ینی بذار حرف بزنم بعد نظر ول بده!

به گوز گوز افتادیم>>> کاربرد>>> ینی کاسه چه کنم چه کنم گرفتیم دستمون، مهنی دیگش: چیز باد دار خوردیم.

بدبختی که باز آید گوز وقت نماز آید>>> کاربرد>>> وقتی وضوتو باطل کردی اینو بوگو برو دوباره وضو بگیر!

بهله.

ینی علیرضا این چیزا رو بشنوه منو ریز ریز میکنه!

بی ادبم خودمم.

من و گوز دوستی ها!

ضربامثل(غلط کردن عربا) گوز دار کسی بلده؟

.

.

.

عاشقتم فاطمه.




نوشته شده در تاريخ 92/04/27 توسط کامیشا

اشک در چشمانم حلقه میزند.

بغضم را قورت میدهم.

سرم را بالا میگیرم.

میگویم من آنقدر پست نیستم که پدری را از فرزندش جدا کنم.

میگوید و میگوید و خرد میشوم.

خرابه میشم.

دلم میشکند.

و این آغاز بد شدن بود.

.

.

.

میگوید ببخش.

میگویم به دل نگرفته ام.

میگوید حرفهات بوی بدی دارند.

میگویم مثل حرفهای خودت شده اند.

میگوید عجب به دل نگرفته ای.

میگویم آخر دلی برایم نمانده.

خودش را هزار بار سرزنش میکند.

میخاهم بگویم بس است. مگر میشود جانم را رها کنم؟ مگر کودکی که حتی عکسم را به آغوش میکشد را توان رنجاندم دارم؟ مگر نگفته ام میمانم؟ مگر ندای مادرانه در گوشت نخانده ام؟

اما لال میشوم. بند دلم را شکافته. خودش هم میداند عجیب مرا در هم شکسته.

میگوید دل و زبانم یکی نبود. میگویم اگر اینطور باشد وای بر من و حال من.

میگوید ببخش.

بد شده ام.

یا هیچ نمیگویم یا بغضهایم را چون خنجری در قلبش فرو میبرم.

حرفهایم بوی غصه میدهد.

میگوید بمان.

میگویم قول نمیدهم.

میگوید به جز تو و فرزندم هیچ نمیخاهم. هرچه دارم خاهم داد.

سکوت میکنم.

عجیب است که قلبم اینگونه سخت شده.

میگوییم تو نمیفهمی که من عاشقت شده ام. هزار بار میگوییم و خودمان از دل هم خوب با خبریم.

او خوب میداند بدون او یارای زندگیم نیست و من خوب میدانم حرفهایش از سر خستگی و دلتنگی است.

اما باز هم این بگو مگوی ادامه دارد.

.

.

.

برایش شرط میگذارم و دلم آرام میشود.

حرف آخرش کار خودش را کرد.

مرا خودخواه نامید و خودش دید که دلم از بغض و غصه ترکیدو آب شدم.

و آنگاه که دوباره مژده ی ماندنم را در گوشش زمزمه کردم دلم آرام گرفت.

من را توان رفتن نیست.

و نیک میدانم که ماندنی ام.

میگوید کسی جز تو نمیماند.

میدانم که خوب میداند چقدر دوستش دارم.

میدانم که جان و روح و روانش را به آتش کشیده ام.

هیش هیش و آرام باش میگویم.

و نرم و آرام میشویم.

دلش برای من تنگ شده، برای لبخندهایم دلتنگ است.

آغوشش را جستجو میکنم.

و تپش های قلبش تا عمق جانم میدوند و جان دوباره ام میدهند.

او مرا رام و آرام میکند.

و من به او با لبخند پاسخ میدهم.

.

.

.

من عجیب به این مرد عشق میورزم.

برای مادرانه شدنم آرزو کنید.

.

.

.

فردا با ترنم حرف میزنم. امشب خوب بودم با فکرش. با خودم کنار اومدم. من میتونم به اون بچه عشق بدم و اونو به آغوش بکشم. من میتونم عاشق این فرشته ی کوچیک زیبا باشم.

دادار من قلبم را چون قلب مادرم نرم و نازک و مهربان گردان! کاش این زیبا رو را من به این جهان هدیه میدادم. مرا دلداده اش گردان. دلداده ی ترنمم.

آمین.

.

.

.

قراره من سورنا صداش کنم. علیرضا میگه شبیه منه. خب دختر به مادرش میره دیگه! مگه نه؟




نوشته شده در تاريخ 92/04/27 توسط کامیشا

بینی بنده میخاره و میخاره و میخاره! تمومی نداره! شیما میگه انگله! ولی خودم حس میکنم کرم افتاده تو بینیم!

شایدم موهاش شپش گذاشتن!

نقی دایی هم میگه دماغ که بخاره مشت میخاد!

چن تا فرضیه دیگه هم مطرح نشده رد شدن! (نمیشه نوشتشون! :) )

واقن چته دماغ(غلط کزدن عربا) بینی جان؟

.

.

.

ی بار خاب دیدم یکی میگه(همون مرده که ی جای بلند واستاده بود لباس سفید بود.اونجا هم داغ بود) شما کارهایی میکنید که پرده ها بر چشمانتان می افتند!

حالا اینبار خاب دیدم میگه(اون مرده نبود، انگار ...........) انقد دور نریکه از جلو چشمام دور شی و محو شی!

به فال نیک گرفتم جفتشو.

دادار من سپاس.

.

.

.

استاد ادبیاتمون(ادریس صادقی) یه جمله نوشته بود ته برگه ها که خیلی دوسش داشتم.

نوشته بود پدرام باشید!

قشنگ و دلنشین بود برام.

حالا هی تکرارش میکنم.

پایدارو پیروز و پدرام باشید.

اصن عاشق پ شدم اصن.

.

.

.

وای وای وای واااااااااااااااااااااااای

عاشق بوی لاستیک کامیونم. اصن یه چیزیه که نگو.

بوش مستم میکنه.

وااااااااااااااااااااااااااای واااااااااااای.

کاش عطری چیزی از بوش بسازن. خیلی خوبه. خیلییییییییییییییییییییی.

.

.

.

به شیما میگم لقمان حکیمو میشناسی؟

میگه همون لقمان فارسی رو میگی؟

میگم مجید جان دل بندم اون سلمان فارسی بود.

میگه پس لقمان فارسی کی بود؟

قیافه منو در حالی که دستمو محکم میکوبمبه پیشونیم تصور کنین.

ینی عاشقتم شیما.

.

.

.

آرزوی تازگی و شور و شیدایی کنید لطفن.

سپاس گذارم.




نوشته شده در تاريخ 92/04/26 توسط کامیشا

میخاهم مهربان باشم.

مهربانتر از همیشه.

هستم.

آنقدر که دلم ریش میشود و جز لبخند هیچ پاسخی از من نمیشنوی.

مهربان تر میشم و تو آرام میگیری.

تو خوب مرا شناخته ای.

میدانی که قولهایم برای تو قول است.

قول میگیری و جگرم ریش تر میشود.

من؟ فاطمه؟ مگر چقدر جان دارم که تاب بیاورم؟

تورا مژده ی مادری میدهم.

و تو او را میپذیری.

فرزند زیبایت را به آغوش میکشی.

او را به جان خود گره میزنی.

از او میگویی.

و من فقط لبخند مادرانه میزنم.

از آن لبخندها که تا مادر نباشی نمیتوانی به لب آوری.

و دلم عجیب نرم میشود.

مهربانترمیشوم.

و مژدگانی میدهی که آن نوگل زیبا دختر توست.

حتی توفان هم اینگونه مرا در هم نمیشکست.

من اشک لبخند به پایت میریزم.

من سوگند وفاداری میخورم.

و قلبم همینجا می ایستد.

من ناتوان شده ام.

و تو او را ترنم مینامی.

و باران را برگزیده ترین اسم برایش میخانی.

و من مادر دختری با موهای بور و چشمانی کهربایی میشوم.

دلم گاه میتپد و گاه آرام میگیرد.

دخترت را مهربانانه صدا میزنم.

و اشک هایم را عجیب میخورم.

و ترس هایم را قربانی مهربانیم میکنم.

و تو هیچ نمیدانی آشوبی که درونم به پا خواسته زود مرا ریشه کن میکند.

و فقط دادارمان میداند و بس.

حتی خودم هم نمیدانم!

.

.

.

ترنم دختر 3ساله ی علیرضاست از نامزد سابقش.

بچه بیگناست!

پاک و زلاله.

بابا میخاد.

و مادر هم میخاد.

ولی من نه دل مادر بودن دارم و نه توان رها کردن علیرضا.

و فقط دادارم از حال من باخبر است.

برام آرزوهای خوب کنید.

وقتی قول موندن دادم علیرضا آرام شد و خودم نا آرام.

برام آرزوی آرامش کنید.

وقتی خندیدم و نتیجه ی تست دی ان ای رو بهش تبریک گفتم دلم پرپر شد.

برام آرزوی بزرگ دلی کنید.

میزند در سینه ام دل و خون از شریانهایم به چشمهایم سرازیر میشود.

دلم خون است.





نوشته شده در تاريخ 92/04/25 توسط کامیشا

فقط اوج فاجعه رو یک جمله میتونه بیان کنه.

کمرم شکست.

له شدم.

داغونم کرد پول شارژ!

خط دائمی الان روشنه!

بوی قبض میاد.

قبضی سنگین!

خدایا رویمان را زیاد گردان و دستمان را دراز جلوی پدرجان!

من و کمرشکستگی ها و بی پولی ها!

.

.

.

دادار من سپاس که گوشی آفریدی تا لحنم را، آوایم را، و صدایم را به جان خود بخرد.

دادار من سپاس که کلامم در جانی گرم افتاد و آتشی به جانی کشیده ام و بسی سرشارم از مهربانی تو.

دادار من سپاس که چشمانش جانم را در حلقه ی آبی خود میچرخانند و من عجیب میرقصم و عجیب آرام میگیرم.

دادار من! سپاس و صد سپاس.




نوشته شده در تاريخ 92/04/24 توسط کامیشا
   گوشیم


توی گوشی بنده حدود 35000 پیامک پوکیده(ینی داره روشون خاک میشینه)

بعد هی گوشی فرقون بنده جان میکنه که بازم کار کنه ولی به شدت داغ میکنه.

بعد خاموش میشه 2 ساعت طول میکشه از پ پ(یاد رادیو جوان بخیر) دربیاد.

الان مخام ب علیرضا اس بدم ولی گوشیم متوفی شده!

چندتا فحش نثارش کردم.

اصن به رو خودش نیورد.

فهمیدم گوشیم به خودم رفته.

آی تو روح جفتمون صلوات.

.

.

.

هروقت میخام تمرکز کنم برار جان(فداش شه خواهار) میاد هی حرف میزنه سوال میپرسه!

تازه نظر منم میخاد(اصولن منو آدم بدسلیقه ای میدونن و نظرمو نمیخان، هرچی باش بچه کوچیکه نباش)

بهله.

من و سرخوردگی ها!(اینارو از پیج شیخ و مریدان اونا تو فیس بوک یاد گرفته ام.)

:)




نوشته شده در تاريخ 92/04/24 توسط کامیشا
   رمضان


رمضان مبارک.

از خودم دورم.

از دادارم دورتر.

رمضان مبارک.

دل کسی رو نشکن.

ندونسته قضاوت نکن.

آدم شو فاطمه.

آدم شو.

رمضان مبارک.همین.




نوشته شده در تاريخ 92/04/24 توسط کامیشا
   فرفره


تند تند عین فرفره دارم اینجا مینویسم. همشم به خودم مربوطه اصن.

آخ جانم. اسم دخترمو میذارم فرفره، پسرمم فرامک!

فرامک معنی خاصی نداره. :)




نوشته شده در تاريخ 92/04/24 توسط کامیشا

مامان ماه من دست پختی دارد عجیب خوردنی و حتی بر سر آن کشته ها داریم مردنی!

بهله آقاجان!

سالاد الویه هه داشت با لب و دهنو پنجول شستیم(من از شست چپم جای قاشق استفاده میکنم! ) بازی میکرد که دیدم هی دل غافل جای پسره خالیه! 

واسه همین از رقابت کشیدم بیرون!

خیییییییییییییلی خوشمزه بود قوربون دستات برم مامانمممممممم.

خدایا سپاس.




نوشته شده در تاريخ 92/04/23 توسط کامیشا

بچه ها تو خوابگا واسه انگشتای پام میخندن.

میگم هان؟ باز چتونه؟ هر و کرتون به راهه؟

میگن انگشتات مث خودت درب و داغونه!

چرا انقد جمع میشه!

منم گفتم تا کور شود هرانکه نتواند دید که بنده مشت پا دارم!

بهله!

اینجانب مفصلای بدنم نرمه! دست و پا و کمر و اینا خیلی راحت کج و کوله و جمع و خم و پهن و پلاس و اینا میشن!

خب چیکار کنم خب؟

.

.

.

به علیرضا میگم این کارای ناجور چی بوده انجام میدادی تو آخه؟(ناجوووووووووور یه چی اونورترا)

میگه فاطمه تو که نمیدونی! من جوون بودم، مجبور بودم!

فکم چسپید به مشت پام! بعد از خنده ترکیدم!

.

.

.

علیرضا میگه پیر شدم!

میگم چطور؟

میگه پیر شدیم دیگه! بچه های داداشمونم دیدیم! 

میگم هرکی بچه داداششو ببینه پیره آیا؟

میگه با من یکی ب دو نکن!

منم مشت پامو کردم تو حلقم که صدای خخخخخخخخخخخخخ خنده هام اذیت نکنه افکار بچمو.

خب علیرضاهه دیگه خب!

.

.

.

امروز یه ذره ناراحت شدم ازش!

گفت میدونی که چقد دوست دارم؟ هوم؟

گفتم اوهوم.

گفت نشد!

اصلن واس اینکه مطمئن شی یه سوزن به انگشتت بزن! بی غیرتم اگه انگشتمو قطع نکنم!

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآااخخخخخخخخخخخخخخخ فاطمه قوربون رگای گردنت بشه غیرتی من!

خدایا سپاس.

.

.

.

ینی داماد زن ذلیل شنیده بودیم! ولی مادر زن ذلیل ندیده بودیم!

امروز بهش گفتم خودشیرین! شکرک بستی!

هر هر میخنده(ووووووووووووی فدای خندیدنت بشم)!

اصن به رو خودش نیاورد من چی گفتم بهش!

ینی مشت پامو گاز میزدم از حرص!

.

.

.

بهش میگم به آرمان (داداشش) بگو یکی دیگه رو سرمشق زندگیش قرار بده جای تو!

مث تو بشه داغون میشه ها! حیفه!

بعد باز خندید!

میگم متوجه شدی لهت کردم عزیزم؟

میگه بله! جا خالی نمیدادم ترکیده بودم!

قوربونت برم که خدای اعتماد به نفسی!

.

.

.

و آما حرف آخر:

وقتی دوستای چندین و چند ساله(ازونا که سرشون قسم میخوری و واسشون سیبیل گرو میذاری(بنده سیبیل دارم! گرو هم میذارم)) میپیچوننت، از یه غریبه ی عوضی بی شرف بی ناموس دیوس پدر نامرد بی پدر چه انتظاری میشه داشت!

امروز به علیرضا میگفتم دوستتو ببخش ولی خودم هرگز اون عوضیا رو نمیبخشم.

آتیشی که به زندگیم زدنو تا عمر دارم تازه نگه میدارم که با همون یه روز بسوزونمشون.

تف به ذاتشون.

برای اینکه این بنده ی بی روح کینه در دل جسته، قرین آرامش بشم لطفن بر آنها که مرا آزردند(2تا بودن) لعنت بفرستید!

.

.

.

توجه کنید که اون قبلی حرف آخر بودا!

تته پته میکنم در حدی که تفام از دهنم میریزه ولی حرفم اون تو میمونه!

بعد جناب آقایی که علیرضا باشن ریسه میرن از خنده که هوچ! ادای مارا هم درمیاورند که خاطره ای پایدار برایشان گردد!

بعد میگه چرا میزنم نصفش میکنم!

باشد که از اپناد(غلط کردن عربا) همون پندهای اینجانب پند گیرید.

یک روان پر پر ریش ریش تحت درمان!




نوشته شده در تاريخ 92/04/23 توسط کامیشا
   قاصدک


قاصدک! هان؟ چه خبر آوردی؟                    خبر شادی بی پایانت!

از کجا؟ وز که خبر آوردی؟                          از سوی دلبر همچون جانت!(ووی علیرضا ووووووی)

......................................................................................

خوش خبر باشی، اما، اما

گرد بام و در من 

بی ثمر میگردی 

انتظار خبری نیست مرا

نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری 

برو آنجا که بود چشمی و گوشی باکس

برو آنجا که تو را منتظرند

قاصدک 

در دل من همه کورند و کرند 

دست بردار از این در وطن خویش غریب

قاصد تجربه های همه تلخ

با دلم میگوید

که دروغی تو، دروغ

که فریبی تو، فریب

قاصدک! هان، ولی آخر... ای وای

راستی آیا رفتی با باد؟

با توام، آی! کجا رفتی؟ آی؟

راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟

مانده خاکستر گرمی جایی؟

در اجاقی طمع شعله نمیبندم، خردک شرری هیت هنوز؟

قاصدک!

ابرهای همه عالم شب و روز

در دلم میگریند.

مهدی اخوان ثالث.

روحش شاد و یادش گرامی باد

.

.

.

قاصدکم!

..................................................

روزمون مبارک علیرضای من.

فردا این شعرمو براش میخونم.

دادار من تراوشات ذهنیم زیباترین هدیه ات است به من، و به او.

سپاس بی کران تو را.

همانگونه که او را شادی بخشم کردی، مرا شادی بخشش کن.

آمین.



ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ 92/04/23 توسط کامیشا

خدایا خوشحالیم که دشمنان مارا از احمق ها آفریدی!

........................................

با تشکر ویژه از زری جان.

surrender1.blogfa.com




نوشته شده در تاريخ 92/04/23 توسط کامیشا

شوهرخاهر جان! همان داماد جان! داشتن میگفتن که مراسم خاستگاری باید خاهر بزرگ و داماد بزرگ باشن.

میگم چرا؟

 میگه خاهر باید دو به هم زنی کنه. منم باشم که باجناق جانو بزنم. بابات که نمیزنه. داداشت که زور نداره. بجاش من میزنم دل و رودشو بالا میارم!

بعد هر هر میخنده کیف میکنه.

بعد گفت شو کردی طرفا رشت پیدات نمشه.

من گفتم توام طرفا من نمیای دگه؟

گفت من بعنوان پسرخاله میام. باید رام بدین!

زنشم! خاهرم! بین همکاراش بدون هیچ سنجشی همینجوری شانسی همسر نمونه شده.

ینی ما الان قطع نخاعی شدیم انقد از خودش تعریف میکنه.

خلاصه آقاجان! تیر ترکشا ادامه داره.

یار کمکی کجایی آخه؟




نوشته شده در تاريخ 92/04/22 توسط کامیشا

بله.

فحش.

یه داماد داریم! من بهش میگم داماد جان.

این داماد جان میگه فحشو بندازی زمین صاحابش خودش خم میشه برش میداره.

از این رو بنده در حرکات یهویی تو جمع های بالای 1 نفر(من خودمو جمع حساب میکنم.) فحش میندازم زمین ببینم کی بهش برمیخوره یه چی میگه. بعد بهش میگم حتمن تو این چیزی که گفتم هستی وگرنه بهت بر نمیخورد. اصن من که به تو نگفتم. اصن تو یه مشکلی داری. 

بعد که حرصش درمیاد (اونایی که میشناسنم برام دعای شفا؟ شفای دعا؟ دعا شفایی؟‌ شفا دعایی؟ نمدونم. از همونا میکنن!) هرهر میخندم بعد اگه طرف صمیمی باشه بش میگم خیلی بچه کونی! آره ...بعد کتک و فحش میخورم ولی از خنده میترکم!

انقده دوس دارم بچه کون!

بچه کون. بچه کون بچه کون.

بهله.

من و روان ریش ریشی!




نوشته شده در تاريخ 92/04/20 توسط کامیشا

از فحشای پدر مادر دار عجیب خوشم میاد.

مثل

پدر سگ(ر تلفظ نشود،د به س وصل شده و س با تشدید ادا شود که همچین به دل بیشینه ها.)

پدر نامرد(خدا رحمت کنه حاج بابام اینو میگفت.خدا بستگان شمارم بیامرزد.)

پدر سوخته(برای مواقعی که با کسی رودرواسی دارین بعد یهویی پدر سگ از دهنتون میپره بیرون جاش زودی سگ رو به سوخته تبدیل کنین که کمی آبروداری بشه شاید آمین!)

بی پدر(فحش پدر دار زشت ناجوری است. به هرکسی نگید.)

پدر(دیوس-پفیوز-قرمساق-هرچی که فحش بلدی بچسبون تهش)

گور بابات،قبر بابات،و از همه باحال تر عمه بابات(بی ادب خودتونین.)

مادر دارم بلدم؟

بله که بلدم.

کسافتا مگه خودتون مادر خواهر ندارین؟

مادر دارا زشتن بداموزی دارن نمیگم بهتون.

هرکی از این فحشا فحش بلده تو نظرا بنویسه.

خیلی دوس دارم بو خودا.

همش معطلم یه چی بشه یه دونشو به یکی بگم.

فدا مدا خودم.




نوشته شده در تاريخ 92/04/18 توسط کامیشا

عمیق بی خواب و خوراک شده ام این روزها.

از آن روز که شناختمت با آیه الکرسی دلم را آرام میکنم.

و این آیه الکرسیها عجیب تورا به سوی آغوشم روانه میکنند.

چشمهایم از اشک پر میشود آنگاه که نداشتنت بر خاطرم میگذرد.

و سینه ام از قلب خالی میشود آن هنگام که تو از ذهنم پاورچین عبور میکنی.

.

.

.

این روزها نمیدانم چگونه آرامشت شوم؟

چگونه اشکهایت را از گونه های مردانه ات بشویم؟

چگونه لرزش اندامت را در آغوشم آرام کنم؟

چگونه لبخند را روی لبهایت بیاورم؟

چگونه دلت را شادمان کنم و غمهایت را به خاک بسپارم؟

.

.

.

باز هم استوار باش مرد من.

باز هم دلت را به بوسه های کوچکم خوش کن.

باز هم به رویم بخند.

باز هم مرا در آغوش خود جای بده.

کمی طاقت بیاور.

شکیبا باش.

.

.

.

بی قرارم.

بی تابم.

آن هنگام که افکار ناروایی از ذهن آشفته و پریشانم میگذرند، جای بوسیدن لبهایت، لبهایم را میگزم.

اشکهایم را قورت میدم.

و به اولین سوگندمان سوگند میخورم،

که آرام گیرم.

و تو باز با ان حال پریشانت مرا به آغوش میکشی،میبوسی،چشمهایم را میبندی و قرار من میشوی.

.

.

.

من چگونه قرار کسی باشم که خودش تاب بی تابیم شده؟

خودت بگو علیرضای من،چگونه قرارت شوم؟

.

.

.

از این دوری نا به هنگام جگرم خون شد.

از این رسیدن زودرسی که نمیرسد دلم بی قرار شد.

و این عشق نفسگیر هنوز برقرارم نگاه داشته.

.

.

.

دادار من!

مرا به او پیوند ده.

آمین.




نوشته شده در تاريخ 92/04/11 توسط کامیشا
.: Weblog Themes By Blog Skin :.


اسلایدر